تبليغاتX
خاموش
هنوزم عاشق ترینم

 

اگه صدامو مي شنوي بدون دلم تنگه برات .........

نــــــــــــــــــــــــــــرو .......

باز ديشب دوباره از كوچه تنگ و تاريك خاطره ها قدم زدم ..................

دوباره يادم اومد اون لحظه هاي بي كسي با تو بودم ........

ديگه حتي قاصدك ها از تو پيغومي نداره ...

هيچكي نيست منو بفهمه سر روي شونه ام بذاره

چه غريبونه نشستم چشم به راهت تك وتنها

چه كنم وقتي كه نيستي منم و دنياي غم ها

هنوزم شاخه هاي گل تو را ياد من مياره

بغض وجودم و مي گيره .............

اشك تو چشمام حلقه بسته شب و تا سحر بيداره ................

 

*******************

تازه پيدايش كرده بودم بي هيچ واسطه اي يادم هست يكروز كه خسته و نا اميد

از اين انزواي

فكر و انديشه و احساسم مي رفتم تا در ميان هياهوي شهر خود را گم كنم.

او را ديدم. نگاهش در من آشوبي به پا كرد اميدوار شدم دنيا زيبا و رنگين شد از خلسه

بيهودگي نجات يافتم و من كه سالها در عزلت غمگين خويش هيچ ننوشته بودم نا خودآگاه

دست به قلم بردم و نوشتم تو داري مرا به يغماي نگاهت مي بري

ديروز با اين عشق ملايم و مطبوع و دلنشينم خداحافظي كردم و دستانم زار گريست

و چه تلخ گريه اي بود.

عمر اين عشق هر چند كوتاه بود اما اثري ابدي بر من گذاشت و ماداميكه قلب من زنده است

و به رگهاي من خون مي دمد او در من جاري خواهد بود و من او را همچون برگهاي كهنه

و عزيز بايگاني دلم گرامي خواهم داشت.

+ نوشته شده در  85/06/10ساعت 20:4  توسط رها | 
 

 

يه نيمكت تنها يه شعله خاموش

يه لحظه يك رويا

من تو در آغوش

به يادگار از عشق

رو تن درخت بيد

يه قصه كوتاه

اي واي از اين تقدير

بگو منو كم داري بگو

بگو كمي غم داري بگو

+ نوشته شده در  85/05/30ساعت 13:5  توسط رها | 

بگذار گريه كنم . نه براي تو ! براي عشق كه مرده است .

بگذار گريه كنم . نه براي تو ! براي صداقت كه كم رنگ شده است .

بگذار گريه كنم . نه براي تو ! براي آرزوها كه از بين رفته اند .

بگذار گريه كنم . نه براي تو ! براي غم ها كه يكنواخت شده اند .

بگذار گريه كنم . نه براي تو ! براي محبت ها كه خاموش شده اند .

بگذار گريه كنم ......

+ نوشته شده در  85/05/24ساعت 20:20  توسط رها | 

نمي خواستم مثل اشكاش يه روز از چشماش بيفتم

ندونستم زير پاهاش سنگي بي قيمت و مفتم

آرزوم بود با وجودم مثل روحم آشنا شه

واسه فرياد غرورم بال پرواز صدام شه

چي شده اون همه احساس اين و هرگز نمي دونم

ديگه بسمه شكستن نمي خواهم عاشق بمونم

گم شدم تو شب چشماش بلكه عاشقم بدونه

واسه سرسپردگي هاش ديگه لايقم بدونه

اما امروز يه غريبه است كه فقط به من مي خنده

دل و ديوونه مي دونه در رو ديوونه مي بنده

چي شده اون همه احساس اين و هرگز نمي دونم

ديگه بسمه شكستن نمي خواهم عاشق بمونم

 

 

+ نوشته شده در  85/05/20ساعت 21:55  توسط رها | 
 

 

مي دونم مي دونم همه مي گن

قول مي دم وقتي كه نيستي عكستو بغل نگيرم

قول مي دم روزي هزار بار واسه اشكات نميرم

قول مي دم وقتي كه نيستي پاي عشق تو نسوزم

قول مي دم در انتظارت چشمامو به در ندوزم

مي دوني كه خيلي خستم مي دوني دلم گرفته

مي دوني دوريت عذابه مي دوني گريه ام گرفته

مي دونم بر نمي گردي مي دونم رفتي كه رفتي

دروغ بود هر چي  مي گفتي مي دونم

هميشه تو مهربوني واسه اين قلب شكسته

واسه اين حس غريبم كه فقط دل به تو بسته

بيا برگرد اگه قلبم تو رو از خونه نرونده

ديگه از آخر قصه حتي يه لحظه نمونده

+ نوشته شده در  85/05/08ساعت 21:2  توسط رها | 

                      تو را دوست دارم همچون

                       آب روان                           

+ نوشته شده در  85/05/02ساعت 21:30  توسط رها | 
+ نوشته شده در  85/05/01ساعت 13:12  توسط رها | 

 

لحظه هاي با تو بودن

من از تو آرامشي مي خواستم تا جسم و جانم را تسكين دهد و روانم را براي كار تلاش و

حركت و پويايي آماده نمايد.

اما چه بگويم و چگون بنويسم در تو يافتم و در لحظه هاي با تو بودن به آن آرامش شيرين

زندگي رسيدم حضور تو مرا رام و آرام كرد و من در مقابل تو نشستم و مات مبهوت تو شدم.

نمي داني چه احساسي در آن لحظات داشتم چه پروازي چه معراجي چه سعودي

چه خلسه ايي .

تو هميشه مرا اشباع مي كني

تو مرا مي فهمي تو خطاهاي مرا ناديده مي گيري تو نقاط ضعف مرا به رويم نمي آوري

تو مرا تضعيف نمي كني.

چقدر تو بزرگي و چقدر من مبهوت تو .

گاهي اوقات كه تو گرفتاري و نمي تواني مرا بپذيري چه بر من كه نمي گذرد

چه اظطرابها و نگراني ها و دغدغه ها و انتظارها كه دنيايم را متلاطم نمي كند

و رشته زندگي را از دستم نمي گسلد.

شب از نيمه گذشته است حتما تو در خواب نازي و من فردا مسافرم.

كاش در اين سفر مرا همراهي مي كردي.

+ نوشته شده در  85/05/01ساعت 13:1  توسط رها | 
 

 

   ناز من با من باش به من تکیه کن به درختی که رنجهای زمان

   شکسته اش کرده اند به دیواری که گرد تجربه های تلخ تیره اش

   کرده اند به من بیاویز تا به پایت در افتم.

   در من ادغام شو تا در تو جاری گردم بیا غرورهایمان را بشکنیم

   بیا بی پیرایه بی چشمداشت با عشق تام از آن هم باشیم.

   بیا دستت را در دستان غمگینم بگذار تا تو را با خود به

   سرزمین آرزوها ببرم به خانه ای که مزین به پرده های عفاف

   استوار به ستونهای وفا مجهز به سقف مهربانی سرشار از

   خوبیها و شادیها بیا تا تو را به آنجا ببرم اگر آنجا را می خواهی

    کافی است با من همراه شوی بیا ای بهترین های خدا 

    ای عشق من بیا و ببین که بی توئی چه دردناک و جانگداز است. 

+ نوشته شده در  85/03/11ساعت 16:58  توسط رها | 
 

غربت من

 

                                  

 

غربت من هر چی که هست از با تو بودن بهتره      

آخر خط زندگی این نفسای آخره

وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر  می شم

وقتی با یه زخم زبون از اینو اون دلگیر میشم

این آخر راه دیگه باید که تنها بمونم

تنها تو اوج بی کسی تو غربت آروم بگیرم

باید برم باید برم باید که بی تو بپرم

آخ که چه سنگین می زنه این نفسای آخرم

سکوت من نشونه رضایتم نیست می دونی

گلایه هامو می تونی از توی چشمام بخونی

بگو آخه جرمم چی که باید اینجور بسوزم

هیچی نگم داد نزنم لبام رو هم بدوزم

در به در غزل فروش منم که گیتار می زنم

با هر نگاه به عکست انگار من خودمو دار می زنم

نفرین به عشق به عاشقی نفرین به بخت و سرنوشت

به اون نگاه که عشق تو تو سرنوشت من نوشت

نفرین به من نفرین به تو نفرین به عشق من و تو

به ساده بودن منو به اون دل سیاه تو

 

              

+ نوشته شده در  85/01/23ساعت 1:5  توسط رها | 

***

همه جا تاریک است نمی بینم که چی می نویسم اما می دانم که چه

می خواهم بنویسم

از تو مینویسم از نگاه تو از حرفهای تو از حضور تو ...

برای تو می نویسم برای چشمهایت برای لبهایت برای ...

به تو می اندیشم به تو تقدیم می کنم به تو سلام می کنم حیاط

عاشقی امشب چقدر خلوت

است هیچ رهگذری عبور نمی کند صدای زمزمه و گریه نمی آید

امشب عاشقی غریب است 

آرام در حیاط عاشقی قدم می زنم .

+ نوشته شده در  85/01/17ساعت 3:12  توسط رها | 
 

 ***

 

          دل من دست بردار دیگه بسته انتظار

      دیگه عشق اسمشو به یاد من نیار

      اون دیگه نمی میاد عمرتو هدر نکن دل من منو دربه در نکن

      دل من اون دیگه نیمیاد بهتر عاشق بشیم باز دوباره من وتو

      دل من دیگه بسته آخه اون که می خوای نو دیگه نمی یاد

      باید بدونی که یه روز ی دوباره اون اگر بیاد

      اونوقت می بینی اون دیگه تو رو حتی  نمی خواهد

      دلم من اینجوری آخه تنها می مونی  

      دل من غم تو واسه من خیلی تلخ

      می دونم تنهایی آخه تنهایی سخته

      دل من اگر ما عشق از سر نگیریم یه روزی من و تو

      هر دو تنها می میریم

    

+ نوشته شده در  85/01/16ساعت 1:49  توسط رها | 

 

***

پایان هستی یا پایان من

   پاییز روحم را می بینم که در آن تک تک درختان آمالم می شکنند و فرو می ریزند.

  طوفان مهیبی در گرفته و تمامی بوته های گز و تاق سرزمین مرا در هوا پراکنده است.

  فکر می کنم اینجا پایانی هستی است و شاید هم پایان من است نمی دانم

  در این لحظات باید با که بنالم آیا دامان مهربان توانمندی هست که به او پناه ببرم

خدایا چرا به هر شانه که سر نهادم سرم را رها کرد به هر که دلبستم شکستم.

به هر چهره که نگریستم سر از من گردانید

ای کاش تو بودی مهربان جاودان مغرور من به یقین من نمی شکستم.

+ نوشته شده در  85/01/13ساعت 21:24  توسط رها | 
 

***

 

روزهای مدیدی است که این اندیشه سر در دنبال من کرده است و به اصرار وادارم

می کند که برایتان بنویسم مرا به زور به اکراه به اجبار التماس مجبور می کند

که برایتان از یک فکر از یک خیال بنویسم از یک نیروی مرموز که تک تک سلولهای

مرا به غارت وابستگی برده است و تمام روز و شبهای مرا و تمام لحظات زندگی مرا پر

کرده است.

او قصه ای بیش نبود

دیگر می خواهم افکارم را به بادهای سیاه بسپارم و دنیای جدیدی بسازم دنیایی که

تنها ساکن آن من باشم و خودم و دردهایم. او قصه ایی بیش نبود و شاید هم رویایی

و یا یک خواب خوش هر چه بود چه خوش بود لحظه های با او بودن و در کنار او زیستن

و عمر من همان است که با او گذشته مابقی همه اتلاف وقت و کشتن زمان بوده است.

ای کاش زمان در همان لحظات متوقف می شد و ابدی می گردید.

+ نوشته شده در  85/01/08ساعت 18:10  توسط رها | 
 

 

آسمان دیگر تو را باور ندارم تو هم دروغی و فریب.

هی سعی نکن خودت را آبی نشان بدهی تو دیگر رنگی نداری شیر شده ایی

ابری شده ایی چقدر کدر شده ایی.

چرا اصرار داری که بلندایت را به رخ ما بکشی پهنایت را بزرگ تر جلوه دهی.

نه! دیگر من فریب نمی خورم من دانا شده ام رنگها رو شناخته ام رنگ آبی

را خوب می شناسم و تو به تنها رنگی که نمی مانی آبی ست.

اعداد و ارقام را هم خوب یاد گرفته ام.

کوچکتر شده ایی پایین تر آمده ایی دستم به تو می رسد دارم نردبان می سازم .

من دیگر کلاس سوم دبستان هستم رنگها جدول ضرب و جمع های دو رقمی را خوب بلدم.

 

+ نوشته شده در  85/01/08ساعت 17:35  توسط رها | 

 

 ت ن ه ا

 

ای دل تنها چی چشم انتظاری

وای یه لحظه یه دل آروم نداری

مثل زمستون تو حسرت بهاری

باز عشقت خیمه زد به خونه ام

باز یادت آتیش زد به آشیونم

باز بی تو باید تنها بمونم

یا سکوت لبهات هنوز حرمت خونه است

پرنده دل من هنوز بی آشیونست

یا پر از امید هنوز این دل خسته

هنوز به پای چشمات پای عشقت نشسته

توی آسمون دنیا هر کسی ستاره  داره

چرا وقتی نوبت ماست آسمون جایی نداره

واسه من تنهایی درد درد هیچکس و نداشتن

هر گل پژمرده ای رو تو کویر سینه کاشتن

دیگه باور کردم انگار که باید تنها بمونم

تا دم لحظه مردن شعر تنهایی بخونم

+ نوشته شده در  85/01/06ساعت 17:26  توسط رها | 
 

ببخش اگر تو قصه مون دو رنگ و نامرد نبودم  ببخش که عاشقت بودم

خسته و دلسرد نبودم ببخش که مثل تو نشد خیانتو یاد بگیرم اگر که گفتم به چشمات

بزار براتون بمیرم.

  ببخش اگر تو گریه هام دو رنگی و ریا نبود

اگر که دستام مثل تو با کسی آشنا نبود

ببخش اگر تو عشقمون کم نمی ذاشتم چیزی رو ببخش که یادم نمی ره

اون روزهای پائیزی رو

      لیاقت دستای تو بیشتر از این نبود عزیز 

+ نوشته شده در  85/01/06ساعت 13:28  توسط رها | 
 

سلام به همه دوستان مهربانم

میخواستم از همین جا از دوست اینترنتی خوبم امیر که در ساخت وبلاگم به من

کمک کرد تشکر کنم.

امیدوارم بتونیم براتون مفید باشیم

اما به شرطی که تنهامون نذارین.

دوستون دارم رها

                                                   

***

                                                               

+ نوشته شده در  85/01/04ساعت 21:4  توسط رها | 

***

    

           چـــــه کسی نقش

                                          تو را

                                                           از دل من خواهد شست

 

+ نوشته شده در  85/01/04ساعت 0:14  توسط رها | 

 

+ نوشته شده در  85/01/03ساعت 1:14  توسط رها |